۱۳۸۳ مرداد ۳۰, جمعه

به نام (اسلام!) حرمت زن را شكستند!
جامعه اي كه (جنگل) مينمايد!!*
در مورد جواب دادن متلک های مردم مطلبی می خواندم. نويسنده >>
..اعتقاد داشت به متلک های مردم بايد جواب داد. شايد واقعا حق با ایشان باشد این سکوت های احمقانه من و تو این جماعت را پررو تر کرده است.
ظهر بود حوالی ساعت سه چله تابستان و گرم در اتوبوس شرکت واحد. طبق معمول این ساعت ها قسمت جماعت مردان " جلوي اتوبوس" خالی و آرام و قسمت زنان پر و در فشار و تلاطم هميشگی برای رسيدن به خانه و خريد. گروهی از زنان هم که شيرتر بودن در قسمت مردانه ...در این ميان دختری خسته پرجرات تر ظاهر شد و رفت در انتهای قسمت مردانه نشست. اما چه نشستنی . مردکی وارد اتوبوس شد و این وارد شدن همانا و گير دادن به آن دختر همانا . چه دردی بود که آن مردک برود سر وقت دختر و صندلي او را طلب کند. نمی دانم و از همين جا شروع شد.
- پاشو .. چرا اینجا نشستی ؟ اینجا مردانه است يالا بينم
- مگر تو کلانتر محلی ؟
- نه نيستم ..ولی به تو می گم پاشو
- این همه جا برو يه ور ديگه بشين
- با من کل کل ميکنی ميگم برو تو زنونه ما....... جنده ! ننت تورو اینطوری بار آورده که چشم تو چشم مردا می اندازی ميايی قاطی مردا.

دخترک که آشکار بود از این حمله ناگهانی بد تکانی خورده لرزش چونه هاش تا انتهای اتوبوس نمايان شد. دستشو بالا آورد يک سيلی که دست خودش رو هم به درد آورد نواخت پس گوش مردک. . مردک دستپاچه کيف دختر را از ميان دستانش کشيد و انداخت تو قسمت مردانه و فحاشی بدتر و بدتر . زنی از ميان جمعيت به دخترک می گفت
- ده بيا این ور ديگه این دختر ها هم که دلشون فحش می خواد
پيرمردی هم به مردک می گفت
- بابا بيا اصلاً جای من بشين ول کن دختر مردمو
صداهايی هم می گفت حقشه ! تو همين حرف ها بود که مردک فهميد موج فحش و بد بيراهش دخترک را می لرزاند اما اشکش را در نمی آورد.
لگدی به شکم دخترک زد و دخترک را به ميان زنان محافظه کاری که در قسمت مردانه با - حفظ حريم- ایستاده بودند پرت کرد.
دخترک چاره ای جز جيغ کشيدن و فرياد راننده بی غيرت نگه دار نمی ديد.
فقط صدای دختر شنيده می شد که می گفت نگه دار ... نگه دار و راننده وسط خيابان ترمزی کرد و دختر با چشمانی پر از اشک از اتوبوس خارج شد. مردک چشمان پر از اشک دختر را ديد يا نديد نمی دانم . پيروز کدامشان بود باز هم نمی دانم.
اما
دختر در ميان سيل ماشين های خيابان دويد و دويد و هق هق زد و می شنيد
<<- چيه سر قرار نرسيدی ... با دوست پسرت قهر کردی ... ندو سينه هات تکون می خوره خوشگله ....
از وبلاگ " اين يك زن است"
****
خانم.۰۰ يادداشت (ترس بي جائي نيست) مرا به شدت برانگيخت..... از خودم مي پرسم اينها كجا بودند كه امروز بنام (مرد!) ايراني. اين چنين خفت و خواري برايمان آورده اند...... در روزگار ما.... صندلي خودمان را به خانم ها ميداديم و خود مي ايستاديم- كه اگر غير ازاين ميكرديم.... برايمان شرم آور بود۰ بهر حال بايد درس گرفت و بايد شناخت و بايد دور ريخت و بايد از نو ساخت۰