به بهانه، سالروز بازگشت غيوران آزاده و به ياد جانباختگان راه وطن
آدما ، بحكم طبيعت، فراموشكارند. كه اگر اين فراموشي، نبود- عمر انسان به درازاي امروز نمي رسيد!.
اما، (حافظه) آدمي، گاهي، بخصوص بمناسبت هاي مختلف، همين فراموشي ها را زنده ميكند و ناخواسته، بر صفحه ضمير مي نشاند.
داشتم به گذشته اي كه تمام روزها و شب هايش، پر از درد و پريشاني و ترس و نگراني بود- فكر ميكردم. به سالهاي جنگ. به آن روز
هائي كه ايران يك پارچه سياه پوش بود و غريو بمب و موشك را - همراه با مويه مادران فرزند از دست داده مي شنيد، فكر ميكردم.
به آن روزهاي تلخ و بآن ايام هولناكي كه با صداي( آژير) به زير زمين خانه و پاركنيك آپارتمانها و زير پله هاي ساختمانها هجوم مي
برديم و در انتظار نهيب انفجار( الحسين) ها، رنگ پريده و لرزان، به فرزندان و به مادرانشان. خيره ميشديم.
(حجله) ها، آزين شهر شده بودند و تماشاي تصوير (غيرت مردان) كه اميدي به بازگشت شان نبود- كار هر روزمان بود.
شهادت بود كه عاشقان را مي بلعيد و كلام بود كه ، جنگ را نعمت خدا، ميدانست!!.
چه سينه ها كه در فراغ عزيزان ، به آرامي سوختند و چه دلها كه زير بار سنگين ( رفتن وبرنگشتن) شكستند و خورد شدند ؟.
جبهه ها، خبر از پيروزي حق بر باطل ميدادند- اما آنچه كه بود (سرگرداني) حق بود و بلاتكليفي، باطل!.
شش سال آخر جنگ، بخصوص- هم (حق) و هم ( باطل) هر دو در كنار هم مي لوليدند و ما در اين ميان، كشته ميداديم. و وقتي
هنگام نوشيدن (جام) رسيد، سرانجام هيچكس ( مگر آنها كه بر طبل مي كوبيدند) نفهميديم. حق كدام بود و باطل كدام؟.
مصيبت بزرگ و جبران نا پذيري، بر مردم ايران رفت. بلائي بود كه هنوز و همچنان هم- آثار زخمش، بر چهره ايران و ايراني
نشسته است.
جاي همه ي فرزندان ايران، كه مردانه در راه حفظ تماميت وطن، شجاعانه جنگيدند خاليست و ياد و نامشان، همواره در دل
و در سينه شكسته و خونين بازماندگان، باقيست.
اكنون كه 15 سال از آن سالهاي (سياه) و از آن ايام درد و خون ، ميگذرد - براي چندمين بار از خودم مي پرسم كه :
آنها كه تنور جنگ را بي هيچ منطقي، جز براي بقاء خود - روشن نگاه داشتند و بخصوص پس از بيرون راندن دشمن، همچنان بر
طبل كشتار و ويراني كوبيدند، چه تاجي بر سر مردم زدند؟ و چه اعتباري براي ايران، بوجود آوردند؟