۱۳۸۱ مرداد ۱۰, پنجشنبه


خوش آمدي كه در{آستارا} بما گفتند؟!
دو هفته پيش، به بهانه سير و سياحت!، باتفاق يكي از دوستان ، راهي شمال شديم و دير وقت به {آستارا} رسيديم. نيم ساعتي خيابانها و
محله هاي شهر را، بي آنكه بلد باشيم پيموديم و جلوي يكي از مهمان سرا ها !، پارك كرديم و پياده شديم.
رفيقمان مامور آوردن ساك ها شد و من براي اجاره اطاق از پله هاي {هتل} بالا رفتم. اطاقي كه پنجره آن مشرف به خيابان بود دراختيار
گذاشتند و براي كمك به دوست. به خيابان بازگشتم.
جواني بلند بالا، در حاليكه روي زين موتورسيكلت روشن خود نشسته بود با دوستم مشغول صحبت بود. پرسيدم از دوستان هستند؟!
گفت: نه بابا، ميگه آبجوي فرد اعلا دارم!.
گفتم كو؟ گفت اگه بخواهيم، فورا تحويل ميده.
چيزي كمتر از پنج دقيقه نگذشته بود كه موتورسوار در حاليكه بسته پلاستيكي سياه رنگي را به دوستم ميداد- مطالبه پول كرد.
رفيقم خواست بسته را باز كند اما موتورسوار با شتابي كه معمولا جزئي از ژست قاچاق فروش ها هست. بسته را گرفت و گفت.
آقا جان! معطل نكن. آبجو آلماني است و مامورها هم در تعقيب من!.
رفيقمان كه يك پاي معامله بود، در حاليكه براي پرداخت پول دست به جيب ميبرد- از روي بسته پلاستيك، درون آنرا لمس كرد و نيم نگاهي
بمن انداخت و با اشاره سر فهماند كه بله، وجود قوطي ها ي آبجو را كه بنظر {خنك} هم ميآمده، لمس كرده است!.
موتورسوار در حاليكه اسكناس ها را تحويل ميگرفت. چند بار تكرار كرد: مراقب باشيد، اگر ماموران بفهمند اوضاع {خيط !!} ميشه.
بعد هم {گاز} موتور را گرفت و بسرعت باد- دور شد.
رفيقمان كه لبخند رضايت بخشي بر لب داشت ، رو بمن كرد و گفت.
برو بريم بالا، مدتي است آبجو نخورده ايم .
وقتي به اطاق رسيديم. اولين كارمان باز كردن بسته پلاستكي بود.
12 تا قوطي به اندازه قوطي هاي آبجو- با اين تفاوت كه روي هر كدام از آنها علاوه بر تصوير، نوشته شده بود.
كنسرو نخود فرنگي !!.
ـــــــــــــــــــــ فرخ