۱۳۸۱ مرداد ۲, چهارشنبه

×
ما آدما، چه اونها كه غرق در جامعه ي متمدنند(!) و چه آنها كه ناخواسته، عطاي تمدن را به لقايش بخشيده اند، يك عيب بزرگ داريم كه
اسمش را ميتوانيم بي توجهي به اصولي بدانيم كه در ساختار يك جامعه منظم، نقش كليدي و اساسي دارد.
دركشور هاي به اصطلاح متمدن، اجراي قوانين و مقررات اجتماعي در جلوگيري از اين عيب بزرگ نقش موثري داشته و توانسته است
حداقل توده هاي بي توجه را مهار كند و سوء استفاده ها را در چارچوب {پنهاني} و به دور از چشم قانون، نگاه دارد.
در غرب متمدن، كه بقول {بي توجه ها}، وحشي ناميده ميشود- انداختن يك دستمال كاغذي و يا يك قوطي خالي نوشابه در انظار عموم ،
عملي خلاف عرف اجتماعي است و هيچكس، حتي بي توجه ها، جرات ندارند تا دست به چنين كاري بزنند.
چندي پيش براي خريد مايحتاج به بقالي سر كوچه كه حالا بنام سوپر ماركت حاج مهدي معروف است رفته بودم . بعد از سلام و اليك و
كلي حال و احوال!، از خرما هائي كه روي پيشخوان گذاشته بود تعارف كرد و با اصرار خواست تا يكي- دوتا، خرما بخورم.
هسته هاي خرما در دستم بود كه جواني 18 -17ساله سر رسيد و سفارش نوشابه و نوعي كيك داد. بسته پلاستيكي كيك را باز كرد و
بسرعت برق به بيرون از مغازه انداخت و بخوردن و نوشيدن مشغول شد!.
من براي اينكه جوان بالا بلند را بخود آورم، رو به حاج مهدي كردم و گفتم آقا مهدي سطل آشغال كجاست، پرسيد براي چه ميخواهيد؟
گفتم اين هسته .....
حرفم تمام نشده بود كه جوان نوشابه خور با صداي خمار و گرفته اي گفت. حاجي بنداز بيرون!.
×
هنگامي كه به خيابان برگشتم هنوز بياد توصيه آن جوان بودم. نگاهي به اطراف، به جوي متعفن كنار خيابان، و به كناره هاي جدول
و باغچه هاي خشك و خاكي جلوي مغازه ها انداختم. آنچه ميديدم و آنچه ميشد ديد، آشغال و پس مانده خوراكي هائي بود كه همه جا
پخش بودند.
اما ظريف ترين نكته اي كه نظرم را جلب كرد سطل ها ي آشغالي بود كه به فاصله هر صد متر- در حاشيه پياده رو نصب كرده بودند و
روي آن ها با خط خوش نوشته بودند {{ شهر ما، خانه ما }}!!.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فرخ