روزنامه ،، نوروز،، در خبري نوشته است ،در محل دريافت عوارض تهران- كرج ، به دو نفر نماينده مجلس كه يكي از آنها معاون اول
مجلس هست بد رفتاري و توهين شده و مامورين مستقر در اين ايستگاه- به بازديد و كنترول اتومبيل نامبردگان پرداخته اند و حتي پس
ازمعرفي نماينده گان مردم(!)، مامور مربوطه كه خودش را فرمانده افراد معرفي كرده است اظهار داشته( حالا كه وكيل هستيد- بايد كه
كنترول بيشتري بشويد!!.)
با خواندن اين خبر، بياد صحنه اي افتادم كه شخصا ناظر بر آن بودم.
جلوي مغازه يكي از دوستان نشسته بودم و به اتومبيل و اتوبوس و كاميون و موتور و دوچرخه هائي كه دنبال هم كرده بودند و چپ و
راست منتظر سبقت و گرفتن سرعت بودند- خيره شده بودم. با وجودي كه هر دو طرف خيابان ، به فاصله هاي معين، با تابلو هاي توقف
ممنوع، مزين شده بود !- حتي جاي پارك يك دوچرخه را خالي نگذاشته بودند!.
در اين هنگام مامور موتور سواري رسيد و حتما براي آنكه صاحبان اتومبيل هاي متخلف را بخود آورد- به بهانه برداشتن كلاه و عينك
مدتي دور خود چرخيد و بطرف اولين اتومبيلي كه جلويش بود آمد و يك پايش را روي سپر عقب گذاشت و شروع به نوشتن كرد.
هنوز برگ جريمه را پشت شيشه اتومبيل نگذاشته بود كه سه- چهار تائي از رانندگان حساب كار كردند و بسرعت اتومبيل هاي خودشان
را حركت دادند.
حالا ، تا آنجا كه من مي ديدم از انبوه ماشين هاي پارك شده- تنها سه- يا چهار اتومبيل بيشتر باقي نمانده بودند. مامور مربوطه سراغ
اتومبيل بعدي آمد و برگ جريمه را نوشت و زير برف پاك كن گذاشت.
داشت به اتومبيل سوم نزديك ميشد كه راننده آن از راه رسيد و خواست حركت كند. اما مامور مربوطه قبض جريمه را نوشته بود و قبل
از حركت، پشت شيشه گذاشت. دراين هنگام ، راننده از اتومبيل خود پياده شد و با عصبانيت برگ جريمه را كشيد و جلوي مامور، به
پاره كردن آن پرداخت!.
مامور كه ناظر بر اين عمل بود- بلافاصله قبض ديگري نوشت و باز پشت شيشه گذاشت!! .
و آقاي راننده ، با قيض دوم، همان كار كرد كه با اولي كرده بود !.
با تاثر به صحنه خيره شده بودم و كشمكش ميان نظم و بي نظمي را نگاه ميكردم . به وظيفه پليس و به ناچاري صاحبان اتومبيل كه در
آن محدوده جاي پاركي براي توقف نداشتند و .به عدم همكاري و همدردي ميان مردم و ماموران و به لجبازي و به بي اعتنائي
به قانون .و..... همه و همه، سخت ملولم ميكرد.
در اين افكار بودم كه مامور براي نوشتن قبض سوم داشت آماده ميشد!. اما همزمان ، راننده پشت فرمان نشست و در حاليكه از
شدت خشم، چهره اش گل انداخته بود - پدال را تا آخر فشار داد و {پيكان} سالخورده و رنجور را بحركت در آورد!.
در لحظه اي كه اتومبيل بحركت در آمده بود- صداي مامور پليس را شنيدم كه ميگفت{ برو، فرار كن، اما اگر ميدانستي كه جريمه ات
چقدر سنگين شده - چنين نمي كردي؟!} .
اين از رفتار مردم و مامور و آن يكي بي اعتنائي به نمايندگان مردم- اگر چه نمونه اي از خروار است، اما ميشود فهميد كه بقول معروف
( در دريا، چه طوفان است؟) .
راستي، وقتي جامعه اي اصل استخوان بندي اش دستخوش هرج و مرج شد - از مردم و از مامورش، بيش ازاين ميتوان انتظار داشت،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فرخ