كاشكي يكي پيدا ميشد و باين پرسش هاي ساده و بي شيله- پيله ي من جواب ميداد
مي پرسم { توي اداره. تو تاكسي. تو بقالي و قصابي. تو مسجد و مدرسه. تو دانشگاه و حوزه. هركسي بسته به فراخور موقعيت و درك و بينشي كه دارد. از اوضاع وطن ابراز
خشم و در موارد احتياط آميز. اظهار نارضايتي و نگراني ميكند.
بنده نه اهل بدگوئي هستم و نه خلقياتم با {رفتگان زير عبا و شنل} همخواني دارد. يك ايراني علاقمند به مملكتم هستم و والائي و سرافرازي هموطنم را آرزو ميكنم .
براي تمدد ولو موقتي اعصابم. و براي رهائي از اين همه بد وبيراهي كه هموطنانم در هر موقع و منصبي برزبان ميآورند و آقايان دست اندر كار را به خشونت و به وعده هاي
عمل نشده و به بسط فساد و اعتياد و بيكاري و..... متهم ميكنند- تصميم گرفتم تا براي مدتي دل از خانه و محله بكنم و راهي فضائي شوم كه درآن حداقل شاهد شنيدن زمزمه هاي
تند وتيز و ناله هاي سينه سوز نباشم.
به پيشنهاد يكي از رفقا كه همدرد و هم فكرم بود. سرزمين سبز گيلان را بر گزيديم و گفتيم به (ماسوله) ميرويم تا پس از ساليان. حداقل در ميان مردمي باشيم كه هنوز هم الفباي
مهر و سادگي و صداقت و بردباري را در فرهنگ روستائي حفظ كرده اند و بقول ما شهري ها. اهل زياده خواهي ! و توقعات نا شدني! نيستند.
(پيكان. يادگار. سري الف) را سوار شديم و باميد خدا بطرف رشت و فومن و ماسوله (گاز) داديم.
هوا داشت تاريك ميشد كه چهره زيبا و ديدني ماسوله از پس پيچ و خم هاي جاده. پيدا شد. خانه هاي روي هم نشسته و كوچه هاي پشت بامي و سربالائي هاي نفس گيرش.جدا
ديدني بودند. هوايش مثل مردم مهربانش. آلودگي نداشت. و از آن همه سر و صدا هاي گوشخراش شهري خبري نبود.
پيكان را كه تا مقصد. دو سه بار جوش آورده بود. گوشه اي پارك كرديم و ساك بدست قدم به كوچه اي گذاشتيم كه انگار به نوك كوه و از آن جا به زلال آسمان ختم ميشد.
دقايقي نفس زنان. خودمان را بالا كشيديم و گه-گاه با رهگذران كه بيشتر محلي و جا افتاده و پير بودند. سلام واليكي داشتيم.
قدم هايمان به سختي جلو ميرفت. تقريبا بريده بوديم كه پسرك 12 - 11 ساله اي جلو آمد و با زبان شيرين محلي اش پرسيد اطاق خالي ميخواهيد؟.
اطاقي بود انگار روي بلنداي آسمان. وقتي از پنجره نگاه ميكردي. توده هاي مه و ابر. زير پايت بودند.
مرد خانه آمد و تعارف بسيار كرد و گفت براي شام غذائي درست كنيم- يا به قهوه خانه ها ميرويد؟. رفيقم داشت بمن نگاه ميكرد كه از صاحبخانه خواهش كردم اگر با ما باشد و
همراهمان بيايد براي صرف شام به يكي از قهوه خانه هائي كه اشاره داشت ميرويم.
ساعتي بعد سه نفري وارد يك دخمه دود گرفته بنام قهوه خانه شديم. بخاري چوب سوز زمستان و يك اجاق كوچك گاز و دو سه قوري بند زده و هفت - هشت تا استكان ونعلبكي
ودو تا تخت چوبي رنگ و رو رفته و يك راديوي دستي. تمام تزئين و دارائي اين چايخانه بود .
سرتان را درد نياورم. آنشب حدود هفت نفر پير مرد محلي و سه جوان بيست و چند ساله دور ما جمع شدند و گفتگويمان در پاسخ اين سئوال من از صاحب قهوه خانه. كه چه
كار مي كنيد و روزگار چگونه ميگذرد. گل انداخت.
باور كنيد قصد بزرگنمائي گفتگو ها را ندارم و بهيچ وجه مايل نيستم تا كلامي خلاف شنيده ها بنويسم.
ريش سفيدان سوماله كه معلوم بود از بيان درد دل هاي خود آبائي ندارند و هيچ ملاحظه اي از هيچكس ندارند- خيلي راحت از دست بد رفتاري هاي مامورين انتظامي ونفرات
ارشدي كه ظاهرا زمام امور را بدست دارند شكوه و شكايت داشتند و همه ي بي مهري ها و بد رفتاري هاي آنها را بحساب بي صاحب بودن مملكت ميگذاشتند.
آنها كه انگار پنداشته بودند ما براي خواسته ها و درد دلهايشان چاره اي تجويز ميكنيم و احتمالا نظراتشان را به از ما بهتران خواهيم گفت. در يك كلام بهمه چيز و همه كس
ناسزا ميگفتند و از سختي ها ي معيشت- بخصوص از نبودن سوخت درسرما و كوه پيمائي هاي بچه ها براي رسيدن به مدرسه و كمبود هاي مختلف زندگي سخت معترض و
شاكي بودند.
قصدم از اين گفتگو. اين است كه ساده انگارترين مردم نيز. در برابر تعدي هاي مشتي فرصت طلب فرياد شان بلند است و به رژيم و حكومتي كه پشتوانه اش همين مستضعف
ها بودند در نهايت به خوشبيني نگاه نمي كند و از آنچه كه بآن مبتلا شده است نا خشنود و نا راضي است .
يادمان باشد كه {ماسوله} جزو مناطقي است كه هرسال تعدادي توريست ! و مسافر دارد كه ظاهرا مردم اين ديار بايد از امكاناتي بر خوردار باشند كه ساده دلان بلوچ و كرد و
لر و ترك. از آن محرومند.
پرسشم . اكنون . اين است . آيا آنها كه بيست و سه چهار سال است ايران و ايراني را در تيول خود دارند و با شعار الله و رافت اسلامي حكومت ميكنند- قبول دارند كه كار و
برنامه و تز تعريف شده ودر عمل تحريف شده شان دردي از مردم دوا نكرده است و بعكس. نود و پنج در صد مردم را آزرده و منفعل و آلوده و گرفتار و نا باور و رفتارگسيخته و
ترسو و ماتم زده كرده اند - عقلا و شرعا ميبايست به تداوم آنچه كه در پيشگاه آقايان تغيير ناپذير است. تجديد نظر كنند و به آنها كه قابليت و دانش امور را دارند امكان واجازه
بدهند كه براي حفظ كيان ايران و سر بلندي مردم زجر كشيده آن. تا دير نشده اميدي ببخشند؟.
آقايان شما هركه هستيد و هرچه مي انديشيد . هنگامي عزيز و والا ومعتبر و مفخم خواهد بود كه توده ها و نه بادمجان هاي دور قاب شما را باور داشته باشند و برايتان.بجاي
ترس و واهمه . احترام و عزت قائل باشند آنها كه با فرصت طلبي ها. كلاه ها را برداشتند و به گذاشتن انبوه ريش پرداختند بيشترشان. بحكم آنچه كه متاسفانه درمملكت جاري
است. به جان مردم تهي دست افتاده اند و بخراب كردن ايمان و باور مردم سخت مشغولند.
من نميخواهم بگويم { كارهر بز نيست- خرمن كوفتن} ميخواهم بگويم آنچه كه دسترنج شما دراين سالها بوده است تابع چه منشورو موضعي است ؟. اسلامي است، لجبازي
است، خود فروشي است، دشمني و كينه توزي است؟ و يا خودتان هم در دايره اي افتاده ايد كه بجاي پاسخگوئي به خواسته هاي برحق مردم كه ولي نعمت شما بوده اند. ناگزير
به اعمال و رفتاري هستيد كه ميدانيد متاسفانه ثمره اش ويراني بيشتر ايران و خشم و خروش ستم ديده هاست .
چقدر خوب و بجا مي بود اگر پرسش مرا صادقانه قبول داشتند و در وراي بيان ساده و مختصرم. كمترين انتظار توده ها را. حس ميكردند.
صوفي ار باده به اندازه خورد. نوشش باد
ور نه . انديشه ي اين كار. فراموشش باد
آنكه يك جرعه مي از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود . در آغوشش باد
حافظ