۱۳۸۳ شهریور ۳, سه‌شنبه

آي. اونائي كه از وضع ما بي خبريد .....؟!
*اينجا. سرزمين (امت!!) اسلامي!! است
*
- برای گرفتن مدرکی باید مقداری پول می‌ریختم به حساب یه شرکت.از شانس من مسئولش شماره حساب اشتباه برام رو کاغذ نوشته بود و وقتی بعد از کلی تو صف بانک وایسادن و پول رو پرداخت کردن، قبض و سایر مدارک رو که بردم به باجه‌ی مربوطه، مسئول باجه نگاهی به شماره حساب انداخت و گفت شماره‌حساب رو اشتباه بهم دادن و این شماره حساب یکی از ارگان‌هاست.بهم پیشنهاد کرد چون مقدار پول کمه(حدود شش هزار تومن)، بهتره از خیرش بگذرم و دوباره به حساب خودشون واریز کنم. پیش خودم فکر کردم واقعا دلم نمیاد پول مفتی از من به اون ارگان که دل خوشی ازش نداشتم برسه و به قول معروف، نمی‌تونم بهشون حلال کنم. حتی اگه محبور شم بیشتر از خود پول خرج کنم.آدرس گرفتم به اضافه‌ی نامه‌ای از رئیس شرکت که ضمیمه‌ی قبض کردم.می‌دونستم که اونحا بایدبا مانتوی گشاد و بلند، خلاصه پوشیده برم . و همینطور می‌‌دونستم باید قبل از 2 بعدازظهر اونجا باشم.راهش دور وناجور بود . تقریبا بین دو شهرک که حالت بیابونی داره. موقعی که ماشین کرایه سوار شدم گفتم که مقصدم بین دو شهرکه و باید از طرف شهرک اول بره. آخه یه راه میون بر به شهرک دوم هم داره. اینقدر تو ماشین بحث شد( لازمه بگم بحث در چه مورد!؟) و همه‌مون حسابی یه پا کارشناس مسائل سیاسی شده بودیم که... یه وقت به خودم اومدم که دیدم راننده داره از اون راه میون‌بُر می‌ره .. راننده کلی معذرت خواست. و مجبور شدم پیاده به طرف اونجا راه بیفتم.ساعت 5/11 صبح رسیدم اونجا. چند تا مأمور مسلح دم درش بودن. سرمو انداختم پایین که برم تو که مأمورا با یه حالت خشنی جلومو گرفتن که چرا این‌ریختی داری می‌ری تو. هر چی گفتم مگه چه عیبی داره؟ همه جام پوشیده‌ست. گفتن چادر اجباریه. فرستادنم 200 متر اونورتر. به در دیگه‌ی اونجا که مسئولش راهنماییم کنه. اونجا چند چادر خیلی کثیف و نشُسته گذاشته بودن که اگه خانمی‌بدون چادر بود بهش بدن تا ایمانشون برباد نره. شال بزرگی سرم کرده بودم که توی راه "درِ اول به درِدوم "با سنجاق عین مقنعه بستمش و هر چی اونجا گفتم دیگه چادر برای چی؟ گفت دستوره و براشون جرم داره و... هر چی چونه‌زدم دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیستن. به هیچ‌وجه دوست نداشتم چادر قرضی و کثیف سرم کنم. خاطره بدی داشتم.قبلنا یه بار تو قم هوس کرده‌بودم برم حرم امامزاده معصومه، اونجا هم چادر اجباری بود. دم درش یه چادر بهم دادن که بعد از چند قدم دیدم خانومی که قبل از من سرش کرده کلی تُف و مُف و اشک باهاش پاک کرده، انداختم رو شونه‌هام و همه‌ش حالت تهوع داشتم از خیسی لزجش..فکری به خاطرم رسید، گفتم آخه من مسلمون نیستم، فکر نکنم چادر برای من اجباری باشه.؟!. مأمور فکری کرد و شروع کرد به تلفن. فکر کنم اولین موردی بودم که اینو می‌گفتم:)خلاصه بعد از کلی استعلام و اینا فرستادنم به طرف در اول. ساعت یه ربع به 12 رسیدم. تا رسیدم گفتن، نمی‌شه بری تو. همه رفتن برای نماز!( آخرای زمستون بود و هنوز ساعت جلو نرفته بود). گفتم وقت نماز که ساعت 12 و ربعه. یک نگاه خشنی بهم کرد که زهره‌م آب شد. گفتم حالا وایسم. چند آقا هم نزدیک یه سنگ بزرگ وایساده بودن و بحث می‌کردن. اون‌ورتر هم دوسه‌تا خانم چادری که سخت رو گرفته بودن! دور از مردها. خوب معلومه که من رفتم به سمت آقایون و پابرهنه رفتم وسط بحثشون و همه‌مون کلی بدو بیراه به اون ارگان می‌دادیم. که کار مردم واجب‌تره و هوا سرده و تو این بیابونی مارو معطل کردن و... تقریبا همه‌مون کارمون لَنگ یه امضا‌ء ناقابل بود. هر چی رفتیم به مأمورا گفتیم این نماز تموم نشد. گفتن اینجا نماز رو اساسی می‌خونن و مثل جاهای دیگه سمبل نمی‌کنن.ساعت یک یه ماشین خیلی گرون‌قیمت و ضدگلوله‌ای اومد که به‌نظر میومد رئیس‌مئیسی توش باشه. مأمورا کلی ترسیده بودن و سرم داد کشیدن که چرا رفتی قاطی آقایون و باید بری تو صف زنا . منم نه تنها این کارو نکردم بلکه تا اون میله درازه از سر راه ماشین بره کنار پریدم کنار ماشین گرونه و به جناب رئیسشون که ریش انبوهی داشت شکایتشون رو کردم. فرماندهه کلی خنده‌ش گرفته بود و نذاشت مأمورا دعوام کنن. گفتم ما هزار تا کار داریم و مگه یه نماز چقدر طول می‌کشه؟ ما همه فقط برای یه امضاء تو این سرما وایسادیم. گفت آخه امروز نماز جعفرطیار می‌خونیم. و رفت و من موندم تو کف! که جعفرطیاره کیه که نمازش اینقدر طولانیه؟خلاصه، ساعت 2 شد و ما تموم این ساعات که نمی تونستیم ازشون تعریف و تمجید کنیم، بنابراین تموم اجدادشون رو در گور لرزوندیم:) تازه ساعت 2 اعلام کردن دیگه ارباب رجوع نمی‌پذیرن. ماها اونقدر جیغ و داد کردیم که مجبورشدن راهمون بدن. چون در تاریخ اون ارگان سابقه نداشته که خانومی بی‌چادر بره، یه مأمور مسلح اومد بادی‌گارد من شد و همه جا در کنارم بود. هر کسی که منو می‌دید می‌پرسید چطور" این" چادر نداره و مأموره هی به همه توضیح می‌داد که این خانومه اقلیت مذهبیه:) از شانسم هم هیچکی نپرسید آخه تو مذهبت چیه. اگه کسی سوال مذهبی می‌کرد هیچی بلد نبودم بگم:)برای یه امضا چندین اتاق و طبقه رفتم و چندین مرد ریشو دیدم و... اون‌روز ساعت 4 رسیدم خونه. یعنی 6 ساعت اتلاف وقت برای اینکه 6 هزار تومنم به جیب "اینا" نره!این بود شرح مبارزات من:)
از: وبلاگ زيتون
****
داريم به كجا ميرويم؟؟ و......

+++++++++++++
يك نگاهي باين عكس ها بكنيد0 مرد مفلوكي كه ظاهرا طفلي را به گروگان گرفته است0 و.... پايان كار .....

» عکس هايي از گروگانگيری در چين که با کشته شدن گروگانگير و آزادی کودک ربوده شده خاتمه يافت